محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3960

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « پس چرا سخن نمىكنى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان بيست هزار كس از وابستگان ، بىمقررى و روزى غزا مىكنند ، معادل آنها از اهل ذمه هستند كه مسلمان شده‌اند اما جزيه از آنها مىگيرند ، امير ما مردى خشن است كه بر منبر ما مىايستد و مىگويد : پا برهنه سوى شما آمده‌ام و اكنون تعصب قبيله دارم ، به خداى يكى از قوم خويش را بيش از صد كس از ديگران دوست دارم . خشونت وى چنانست كه آستين زره اش به نيمه زره اش مىرسد ، وى از جمله عمال حجاج بوده كه ظلم و تعدى بسيار كرده » عمر گفت : « بايد كسانى همانند تو جزو فرستادگان باشند . » گويد : آنگاه عمر به جراح نوشت : « بنگر هر كه در قلمرو تو سوى قبله نماز مىبرد ، جزيه از او بردار . » گويد : چنان شد كه كسان به مسلمانى رو آوردند ، به جراح گفتند : « مردم به اسلام روى آورده‌اند و اين به سبب نفرت از جزيه دادن است ، آنها را امتحان كن كه ختنه كرده‌اند يا نه ؟ » گويد : جراح اين را براى عمر نوشت ، عمر به دو نوشت كه خدا : « محمد را به دعوتگرى فرستاد نه ختنه گرى » ، آنگاه عمر گفت : « يكى مرد راستگوى را بيابيم كه دربارهء خراسان از او پرسش كنم . » گفتند : « چنين كسى را يافته اى ، ابو مجلز را بخواه » گويد : عمر به جراح نوشت كه بيا و ابو مجلز را بيار و عبد الرحمان بن نعيم غامدى را بر كار جنگ خراسان گمار ، كار جزيه را به عبيد الله يا عبد الله بن حبيب سپار . گويد : چراح سخن كرد و گفت : « اى مردم خراسان ، با اين لباسهايم پيش شما آمدم و بر اين اسبم بودم ، از مال شما جز زيور شمشيرم چيزى بر نگرفتم . » گويد : وى فقط يك اسب داشت كه موى چهره اش سپيد شده بود با يك استر